Architect, Architecture, Architectural

 

گفتار اول


فرهنگ
ريشه واژه فرهنگ در زبان فارسي:
صورت باستاني فرهنگ در متن بازمانده از اوستا و نوشته هاي فارسي باستان يافت نشده است. صورت پهلوي آن «فرهنگ» (Fra- hang) است كه از پيشوند «فر»، به معني پيش و ريشه باستاني ثنگ (thang) به معني كشيدن مي باشد. هنگ در واژه‌هاي فارسي به معني قصدو آهنگ است و آهختن و آهيختن به معناي كشيدن و برآوردن از همين ريشه است كه با افزودن فر به آن فرهيختن يا فرهختن به معني تربيت كردن و ادب آموختن مي‌باشد.

پيشينة واژه فرهنگ در زبان فارسي:
در بسياري از متن‌هاي كهن شعر و نثر فارسي، تا سده هفتم هجري اين كلمه ديده مي‌شود. از سده هفتم به بعد، به ويژه وقتي واژه‌هاي برابر عربي، جاي آن را مي‌گيرند از متون ادبي يا غير ادبي حذف مي‌شود. تا آنكه ميرمجال الدين حسين بن فخرالدين حسن انجوي شيرازي، در سال 1017 هجري قمري درهند كتاب لغتي به نام جهانگير گوركاني پادشاه هند به زبان فارسي مي‌نويسد و آن را فرهنگ جهانگيري مي‌نامند. از اين پس اين كلمه به معناي كتاب لغت يا لغت نامه به كار مي‌رود. مانند فرهنگ برهان قاطع، فرهنگ رشيدي، فرهنگ معين و ... گشايش فرهنگستان ايران در سال 1314 شمسي، كاربرد تازه اي از واژه فرهنگ بوجود آورد و در مقابل كلمه «آكادمي» در زبان فرانسه جاي گرفت، به معناي انجمني رسمي از اهل علم و ادب و هنر براي پذيرش واژه‌ها و آرايش و پيرايش زبان.
فرهنگستان نام وزارت معارف را به وزارت فرهنگ تبديل كرد و معناي واژه كهن آن به معني (education) را زنده كرد. و هنگامي كه در دوران مدرن فرهنگ از معني علم و ادب و اخلاق و آموزش به واژه (culture) به معني مدرن آن يعني پيشرفت جوامع بشري تغييري يافت، نام وزارت فرهنگ به آموزش و پرورش تغيير يافت.

ريشه واژه فرهنگ (culrure) :
اين واژه از زبان كلاسيك و شايد پيش كلاسيك لاتين ريشه مي گيرد و به معني كشت و كار و آئين (cult, cultus) و كشاورزي(horticulture) به كار مي‌رود. و به معناي جامعه‌هاي بشري اولين بار در حدود سال 1750 ميلادي در زبان آلماني به كار رفته است. زبان‌هاي روميك (زبان‌هايي كه از لاتين جدا شده‌اند مثل پرتقالي، فرانسه، ايتاليايي، اسپانيايي و رومانيايي) و انگليسي از آغاز جنب وجوش خود تا دير زماني تمدن يا شهر آئيني (civilization) را به جاي culture به كار مي‌بردند و مرادشان از آن پرورش، بهسازي، بهبود بخشي يا پيشرفت اجتماعي است.
ريشه بار معنايي كلمه (culture):
با دست آوردهاي تازه علوم طبيعي و فيزيك، جهت فكري تازه‌اي در انسان پديدار مي‌شود و بينش ديني و اساطيري او جاي خودش را به حوزه روابط انساني مي دهد. در بينش جديد انسان را همچون موجودي طبيعي ، كه به اختيار و اراده طبيعت را رها مي كند و پا به قلمرو زندگي مدني و سياسي مي گذارد نشان مي دهد. و انديشه قرون وسطايي را كه انسان را موجودي روحاني مي داند و اسير دام طبيعت، رها مي كند. انسان در بينش جديد موجودي است طبيعي كه از راه فرهنگ بر طبيعت چيره گشته و با بيرون آمدن از آن گام به گام مرحله تكاملي فرهنگي را پشت سر مي گذارد و ازمرحله وحش و بربريت، سرانجام به جامعه عقلاني متمدن مدرن رسيده است.
از نيمه دوم قرن نوزدهم واژه فرهنگ گاه همراه با واژه تمدن، معناي علمي تازه‌اي به خود گرفت، زيرا پيشرفتهاي جديد در علوم و تكنولوژي آغاز شده بود. اين معنا به دسته‌اي از ويژگيهاي جامعه هاي انساني و دستاوردهاي آن و در نتيجه تمامي بشريت، اشاره دارد كه با ساز و كارهايي جز سازوكارهاي وراثتي زيستي (biglogcal) انتقال مي‌پذيرند. ويژگي نوع بشر، همانا انباشتگي اجتماعي اين ويژگيها است، همچنان كه در موجودات فرو بشري (subhuman) كمتر نشاني از چنين ويژگيهايي مي توان يافت]
تعريف كلي از فرهنگ: «ارتباط بين دو پديده عاقل (انسان) قوانيني بوجود مي آورد كه به آن فرهنگ مي‌گويند.»


تمدن و فرهنگ:
تمدن به نظامهاي بزرگ سياسي ، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي اشاره دارد كه از نظر جغرافيايي واحد كلاني را در يك قلمرو پنهاور ، معمولاً يك امپراطوري دربر مي گيرد. مانند تمدن آريايي‌ها، رومي‌ها و ...
فرهنگ به تنهايي مي تواند متعلق به مردمي باشد كه در يك قبيله به صورت ابتدايي زندگي مي‌كنند. البته سادگي فن آوري (به طور مثال معماري يا ساخت و سازهاي ديگر آن قوم) به معناي سادگي همه جنبه‌هاي زندگي و فرهنگ آنها نيست. چه بسا زبانهاي هند و اروپايي آغازين از نظر دستوري ، ساختار پيچيده تري نسبت به بسياري از زبانهاي امروزين از همان خانواده زباني داشته‌اند
فرهنگ مادي و معنوي:
فرهنگ مادي: شامل همه وسايل و ابزارهاي مادي و آنچه به دست بشر از ماده طبيعي ساخته مي‌شود و همچنين شيوه ها و فرآيندهاي ساخت و ساز آن مي دانند مي‌شود.
فرهنگ معنوي: شامل ارزشها، ديدها، باورها، انديشه ها، دانشها و فن‌ها، آداب و سنت‌ها، علوم و فلسفه و ادبيات و هنر وهمه فراورده‌هاي ذهني انسان مي‌شود.
اهميت و برتري دو مورد ذكر شده بر ديگري باعث پديد آمدن دو مكتب ايده باوري و ماده باوري شد. اما همانطور كه مي‌دانيم سازمايه هاي فرهنگي ، از راه ژنها كه ويژگيهاي فردي و نژادي را از يك موجود زنده به موجود زنده ديگر باز مي‌برند، كاملاً قابل انتقال نيستند و از راه زندگي اجتماعي و آموزش بدست مي آيند. از اين رو فرهنگ شامل همه ساز مايه‌هاي مادي و معنوي زندگي اجتماعي است كه انسان درون آن زاده و پرورده مي شود. انسان از اين راه داراي چيزي مي‌شود كه به اصطلاح به آن شخصيت مي‌گوئيم و از اين راه به انسان چيزي به نام هويت فرهنگي داده مي‌شود. اين هويت كل گرايشهاي رفتاري انسان را به او مي‌بخشد و بدين سان انسان باورها ، اختراع‌ها و ... و همه دستاوردهاي مادي و معنوي از نسل پيشين به انسان امروز انتقال مي‌يابند و به او ارث مي‌رسد و انسان ميراي طبيعي به انسان ماناي تاريخي – فرهنگي بدل مي‌شود و فرآوردهاي فرهنگي او مي‌تواند نسل اندر نسل بماند و چه بسا زنده‌تر و اثرمندتر شود.

انتقال فرهنگ:
هر جامعه با توجه به محدوده مكاني خاص خودش داراي ويژگي جداگانه‌اي از محدوده متفاوت از آن مي‌شود و سازمايه‌هاي هر جامعه به جامعه ديگر راه مي يابند كه به آن پراكنش فرهنگي (cultural diffusion) مي‌گويند.
هر جامعه سازمايه‌هاي اصلي بشري را به تمامي در خود دارد، يعني سازمايه هاي فني (تكنولوژيك) ، اجتماعي و انديشه‌اي (ايدئولوژيك). اما از نظر ساخت و سازمان بسيار گوناگون هستند و اين گوناگوني وابسته به عوامل متعددي است : از جمله ناهمساني زيستگاههاي طبيعي، منابعي كه هر گروه بشري در اطراف خود در دستري دارد يا ندارد،
سلسله امكان هايي را كه در ذات هر يك از سازمايه‌هاي فرهنگي ، مانند زبان و جز آن وجود دارد و همچنين ميزان توسعه يافتگي آنها. براي تحليل سيستم هاي اجتماعي- فرهنگي سازه (factor) زيستي، وجود انسان را بايد ثابت گرفت. اگر چه تفاوت هاي نژادي هر چقدر هم باشد در قياس با نقش سازه‌هاي فرهنگي چندان عامل موثري نيست. بدليل همين تمايز فرهنگي است كه جوامع با فرهنگهاي گوناگون از يكديگر تاثير مي پذيرند.

قوم مداري (ethnocentrism) :
قوم مداري نامي است براي تفسير فرهنگهاي ديگر بر اساس فرهنگ خود. در قديم مردم يك كشور بزرگ كمتر از ساير ملل خبر داشتند و يا قبيله هاي كوچك تنها محدوده قبايل نزديك خود را مي شناختند ولي وقتي با ملل ديگر آشنا شدند اين تفكر در بين آنها پديدار شد كه ملتهاي ديگر كه داراي عملكرد متفاوت با آنها هستند، كارشان و رفتارشان نادرست است.
كساني كه سواد نداشتند به نظر عموم اروپائيان بي اخلاق، بي منطق، عجيب يا خلاف قاعده مي آمدند.در حاليكه در فرهنگهاي گوناگون ممكن است يك مسئله مشخص داراي قوانين عكس هم باشد. موردي كه در يك فرهنگ اخلاقي است در فرهنگ ديگر غير اخلاقي يا خنثي در نظر گرفته شود.

زندگي و مرگ فرهنگها:
فرهنگ از آنجا كه بر پايه زندگي رشد مي كند و از درون زندگي جمعي موجودي به نام انسان سر بر مي آورد، خود موجودي است زنده و زايش و زندگي و مرگ دارد. فرهنگ‌ها از سادگي و حالت ابتدايي قبيله‌اي بيرون مي آيند، با اقتصاد و پيشه وري و صنعت پيشرفت مي‌كنند و با خط و نوشته و علوم و حكمت و ادبيات و هنر كاملتر وارد سير تاريخ مي‌شوند.
در سير تاريخي هر فرهنگي همانگونه كه زاده مي شود، سيري به طرف اوج و كمال و سپس به طرف پيري و مرگ دارد و همچنين فرهنگ در طول حيات خويش سالمي و ناسالمي دارد. فرهنگ سالم فرهنگي است كه نظامي از ارزش‌ها و هنجارهاي رفتاري و انديشه به مردم خود مي دهد، و مردم با پذيرش دروني از آن پيروي مي‌كنند، در نتيجه زندگي اجتماعي با هماهنگي پيش مي‌رود و فرد با پيروي از ارزش‌ها و هنجارهاي اجتماعي در خود احساس خرسندي مي‌كند. ولي اگر ترس از عقوبت مانع پيروي دروني شود و فقط ظاهراً شخص از فرهنگ تبعيت كند، آن فرهنگ بيمار تلقي مي‌شود. جامعه آي كه در آن ريا باشد، جامعه‌اي است ناسالم و در حال از هم پاشيدگي . از آنجايي كه فرهنگ ها داراي يك ساختار زنده هستند و داراي تناسبات در تركيب سازه‌ها براي ماندگاري خود هستند اگر توسط سازه ذهني يا مادي تازه‌اي بهم بريزند (مثل امروزه كه ارزش‌ها و جهان بيني و مسائل مادي و تكنيكهاي جهان مدرن به فضاي زندگي و فرهنگي سنتي وارد شده است) چون فضاها در طول چند قرن رشد كرده‌اند و آمادگي جذب آنها را ندارند، آشوب و بحران در درونشان پديد مي‌آيد. براي سازگاري بايد بافت‌هاي ارزشي و بسياري از عوامل فرهنگي و ذهني ناسازگار با ارزشهاي دنياي مدرن و بسياري از نهادهاي اجتماعي در آنها دگرگون شود.
نتيجه گيري:
1- فرهنگ از تعامل انسانها سرچشمه مي گيرد.
2- تعابيري كه از فرهنگ مي‌شود در طول زمان و در پي پيشرفت فكري و اقتصادي بشر تغيير نموده است.
3- فرهنگ عامل اصلي ايجاد هويت فردي و اجتماعي بوده به زندگي ميراي انسان جنبه تاريخي مي‌دهد. آنچه كه موجب زوال يا بالندگي يك فرهنگ در طول تاريخ مي‌گردد در توانائي آن در ايجاد هويت خلاصه مي‌شود.
4- فرهنگها به علت وابستگي به جوامع بشري خاص ممكن است با يكديگر در حالت تضاد يا توافق قرار گيرند. اما در هر صورت بر يكديگر اثر گذارند. حال هر چه ارتباط جوامع با يكديگر گسترده‌تر باشد، اين اثر گذاري بيشتر است.

گفتار دوم



رابطه فرهنگ و معماري:

انسان موجودي چند بعدي است و در هر يك از ابعاد وجودي خود نيز داراي نيازها و تمايلاتي است كه حركت و پويايي دائمي را براي او رقم مي‌زند. تحولاتي كه از ابتداي تاريخ تاكنون در زندگي بشر روي داده حاكي از عرصه هاي گوناگون سياسي، اجتماعي و فرهنگي است. هريك از ابعاد روحي و جسمي انسان، امكانات و نيز خواسته هايي دراختيار او مي گذارند كه بعضاً در ساير ابعاد نيز تاثير گذاشته و از آنان تاثير مي پذيرند، و در نهايت از انسان موجودي منسجم مي سازند كه در عين دارا بودن اجزاء و ابعاد متنوع (كثرت) واجد كليتي يكپارچه (وحدت) به شمار مي‌ايد.
فرهنگ را در تعريفي كلي مي توان محصول تلاشهاي متفاوت انسان در راه خلق و آفرينش دانست كه از آزادي عمل واراده او سرچشمه مي‌گيرد. مجموعه آداب، عقايد، باورها و سنن يك جامعه كه عمدتاً از دورن منبعث شده و در بدو امر نيز درون را تحت تاثير قرار مي دهند، فرهنگ را به وجود مي آورند. گرايش اساسي كمال طلبي پايه ريز شالوده فرهنگ‌هاست. كمال طلبي زير بناي جهان بيني فرهنگي را ساخته و مباني فكري و نظري آن را تنظيم مي‌كند. و اين مباني به نوبه خود اقدام به ارايه كالبدها و قوالبي در عرصه جوامع مي نمايند كه نمودي از آن زير ساختها به شمار مي آيند. ادبيات، هنر، مذاهب، عرف ، سنت و ... از جمله مجاري تبلور يافتن روح فرهنگ يك جامعه مي‌باشد و از اين ميان روي صحبت ما هنر و در ميان اركان هفت گانه آن تكيه برمعماري به عنوان يكي از عمده ترين محورهايي كه درعين بر آوردن نياز انسان به سر پناه و محيط مصنوع ، رابطه اي تنگاتنگ با فرهنگ برقرار مي‌سازد، مي‌باشد.
معماري به عنوان يك پديده اجتماعي از فرهنگ نشأت گرفته و بر آن تاثير مي‌گذارد و آينه‌اي است از انديشه‌هاي انسان در رابطه با فضا، زيبايي شناسي، و فرهنگ. به همين سبب سبك معماري هر دوره انعكاسي از فرهنگ و هنر آن محسوب مي‌شود و با دگرگونيهائي كه در ساير عرصه هاي زندگي و هنر به وقوع مي‌پيوندد، متناسب است و هر سبك جديد معماري بر اصول، روشها و سنتهاي سبك پيشين استوار است، به همين خاطر بين سبكهاي گوناگون معماري رابطه‌اي استوار وجود دارد و مرزبندي بين آنها دشوار به نظر مي‌رسد.
نقاط عطف در مسير فرهنگ و خلاقيت از مهمترين عوامل پيدايش و مكاتب متفاوت معماري مي‌باشند. هر تمدن و فرهنگ جديدي از نقطه‌اي شروع مي‌شود كه تمدن و فرهنگ قبلي به بن بست رسيده و يا با بحران مواجه شده باشد، ولي مسير آن در ادامه و تكامل مسير قبلي و تاريخي خود مي باشد و صرفاً در مقاطعي به بازسازي ساختار خود مي پردازد. بنابراين با توجه به تاثير مستقيم فرهنگ در معماري، طبيعي است كه تغييرات فرهنگ باعث دگرگوني در مباني و مفاهيم موثر در پيدايش معماري مي‌شود و در نتيجه آن، انديشه‌هاي متفاوت معماري به وجود مي آيد كه تعيين كننده شيوه‌هاي تعامل بين مفاهيم نظري و فرهنگي به طور عام و مفاهيم نظري و فضاي معماري به طور خاص مي‌شود.
جهت گيري فرهنگ‌ها، همواره بر مبناي فطرت بشري و انديشه او انجام مي‌شود و همين مسير در شكل‌دهي به فضاي زيست و پيدايش معماري موثر است. چرا كه اين فضا به عنوان يك نياز بشري مطرح است و اينگونه نيازها همواره در مسير عقل و فطرت الهي پاسخ داده مي‌شوند. بنابراين معماري را قبل از اينكه يك تخصص فني بدانيم يا از نظر هنري به آن بنگريم، بايد به جنبه فرهنگي آن توجه كنيم. فضاي معماري بر مبناي مفاهيم فرهنگي در عرصه زمان به رشد و تعالي مي‌رسد و در بعد مكان تجلي مي يابد. هنر به عنوان يك سيستم ارتباطي با زبان و فرهنگ در ارتباط مي‌باشد و براي دريافت پيام موجود در آن، بايد زمينه فرهنگي ‌اي كه هنر در مسير آن بوجود آمده، مورد شناخت و مطالعه قرار گيرد، در غير اين صورت مفاهيم آن به خوبي قابل درك نخواهد بود. يكي از وظايف هنرمند در اين ميان آن است كه افراد عادي را در جهت نظم بخشيدن به جهان فرهنگي شان ياري دهد. و در حقيقت هنرمند بايد نشانه‌هاي طبيعت را با بياني قوي‌تر و خواناتر براي مردم عادي به منصه ظهور برساند و موانع را براي آنان رفعه كند.
مردم هر دوره به زبان خاص آن دوره صبحت مي‌كنند و معماري را نيز به همان زبان مي‌فهمند. زبان عصري زبان زنده‌اي است كه از زندگي، مسائل روز جامعه و تكنولوژي و علم روز تغذيه مي‌كند. اگر حضور معماري در زندگي و مسائل يك عصر كمرنگ شود، اين فقر حضور به زبان و فرهنگ هم منتقل مي‌شود و اگر زبان و فرهنگ از حضور معماري تهي شود، نه تنها راه ورود به معماري آينده، بلكه حتي راه ادراك معماري گذشته مسدود مي‌گردد. براي رجوع به معماري گذشته و براي ورود به معماري آينده بايد از درون معماري حال گذر كرد.
هر انديشه معماري را در ادامه بر پايه مسير گذشته آن بايد شناخت و هيچگاه نبايد با تفكيك اين انديشه ها زمينه فراموشي مفاهيم گذشته را فراهم كنيم. هر الگويي با توجه به نياز آن دوره و براي پاسخگويي به آن بوجود مي‌آيد. الگوهاي گذشته مطرود نيستند و الگوهاي حال هم اگر پاسخگوي نياز حال باشند طرد نخواهند شد.
به هر سوالي بايد پاسخي مناسب داد. يك صورت مسئله فارسي دري را با فارسي باستان يا با زبان انگليسي جواب نمي‌دهند. هر الگويي كه مطابق نيازها و فرهنگ ما باشد مي‌تواند با انعطاف و تغييرات مناسب جايگزين مسائل معماري و فرهنگي باشد.
خصوصيات فرهنگي هر عصري را مي توان در معماري آن شناخت، زيرا وقتي معماري تحت تاثير شرايط متفاوت يك دوره بوجود آيد مثل سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي و ... به محض به وجود آمدن مي تواند مستقل و زنده شناخته شود و صفاتي مخصوص را به خود بگيرد. وقتي اثرات بوجود آورنده يك اثر (معماري) از بين بروند آن معماري ممكن است به حيات خود ادامه دهد. حال اگر عوامل بوجود آورنده مطابق با خواستارهاي فرهنگي باشد آن معماري ريشه‌اي عميق مي‌گيرد و اگر آن عوامل ناپايدار باشند معماري فاقد حيات مي‌شود و عوامل جديد آن را از ميان بر مي دارند.
تحولات قرن حاضر موجب دگرگوني و تغييراتي در بين برخي جلوه‌هاي زندگي و فرهنگ جامعه شد. حركت و روند معماري سنتي بازايستاد و از طرفي به علت سرعت وقوع تحولات فرصت تطابق با فرهنگ را پيدا نكرد. در حاليكه تحولات در كشورهاي اروپايي گام به گام صورت گرفته بود و آنها تا حد زيادي تغييرات را به راحتي جايگزين كردند. حال اگر براي دوباره جان گرفتن فرهنگ و معماري كشورمان عوامل اساسي آن شناخته شوند و جان بگيرند، به حيات خود ادامه خواهند داد. معماري فقط مجموعه‌اي از سبك‌ها و فرم‌ها نيست و حتي كاملاً با شرايط اجتماعي و اقتصادي خود را مشخص نمي‌كند، بلكه مجموعه‌اي از اينهاست.

برخي از عوامل موثر در شكل گيري صورت فضاهاي معماري:
1- عوامل مادي:
- ماده - دانش و فن ساختمان - اقتصاد
2- عوامل محيطي:
- اقليم - محيط طبيعي - محيط مصنوعي
3- عوامل كاركردي :
- الگوهاي رفتاري و ويژگي‌هاي فضايي فعاليت‌ها
- تكنولوژي و ابزارهاي زيست
4- عوامل فرهنگي:
- فرهنگ و الگوهاي پايدار - زيبايي، مد وسليقه - ابداع و خلاقيت
از ميان عوامل بالا عوامل تاريخي- زماني و محيطي- فرهنگي نقش مهمي ايفاء مي‌كنند. اثير عوامل فرهنگي بر فرم معماري:
الف- اهميت مفهوم شكل يا فرم در فرهنگ معماري :
شكل معماري به دو دليل مي‌تواند بسيار مهم تلقي شود، اول آنكه هر تصور و تخيلي درباره معماري نمي‌تواند بي استناد به شكل تحقق پذيرد، دوم اينكه شكل ظاهري يا قابل رويت هر چيز، مهمترين و بي واسطه ترين برداشتي است كه از فضاي ساخته شده مي‌توان داشت. شكل مي تواند كليد راه يابي به فرهنگي باشد كه از طريق فضاي ساخته شده متظاهر مي شود. موضوع شكل در رابطه با فرهنگ معماري را مي توان در دو حالت مختلف بررسي كرد، اول آنگاه كه با معماري موجود و ساخته به دست ديگران روبرو شويم و دوم، آنگاه كه خود به معماري، به عنوان چيزي كه قصد آفرينشش را داريم، مي نگريم.
در مورد اول، فضاي معماري، بي شناخت فرهنگ سازنده آن فهم نمي‌شود و هر آنچه از اين فرهنگ بر مي خيزد ، پس از گذر داده شدن از تدبيرها و شگردها و فن‌ها و ابداع‌ها، پديده‌اي است كه سخني جز از راه شكل خود، نمي‌گويد. شكل بنايي كه ديگران ساخته‌اند، سخن آنان در زمينه آنان بناست و اين سخن از فرهنگ آنان در باب معماري سرچشمه مي‌گيرد و يا بيانگر فرهنگ معماري آنان به شمار مي‌ايد. در مورد دوم، آنگاه كه مي خواهيم ، معماري تازه‌اي بيافرينيم، اگر لازم باشد كه ترسيم و توصيفش كنيم، جز آنكه از شكل آن بگوئيم راهي نداريم.
فرهنگ ما، مجموعه‌اي نامشخص و پويا از اندوخته ها و آموخته‌هاي ما در رابطه با بنائي مشخص، نقش سازي اصلي و اساسي است . آنچه در تصور و درخيال خود مي پروارنيم و به بيانش از راه توسل به شكل آن مي پردازيم، فرهنگ معماري ماست، كه البته نمي‌تواند به امر چگونه ساختن آن بي توجه بماند. معماري به مثابه ديدگاه يا خواستگاهي كه در طول زمان دگرگوني و تحول يا فرود مي پذيرد، ريشه در فرهنگ دارد كه آن نيز هرگز شكلي ثابت را نمي پذيرد. بر اين اساس چگونه معماري اي را خواستن و چگونه آن را آراستن، به عنوان دو لحظه جدا از يك پديده واحدند . اولي به عنوان لحظه فرهنگي و دومي به عنوان لحظه تكنولوژيك ، بيانگر فرهنگ معماري، گروهها و جوامع به شمار مي‌آيند.
در واقع همانطور كه در فصل قبل به آن اشاره شد درك انسان از فضا ايستا نيست. اين احساس پوياست، به اين دليل كه به عمل مربوط مي‌شود. يعني آنچه كه مي‌توان در يك فضاي معين انجام داد، نه آنچه كه با ديد غير فعال ديده مي شود.
آنچه كه باعث مي‌شود در پي پويايي جهان، آثاري كه بشر خلق مي‌كند جاودان بماند و حدتي است كه در مفاهيم اوست. اين مفاهيم در هر دوره به شكل متفاوتي بيان شده‌اند و منجر به تنوع و خلاقيت مي‌شوند. همان گونه كه انرژي در كل جهان ثابت است و فقط به طور گوناگوني پديدار مي شود و از بين نمي‌رود. به طور مثال انرژي گرمايي ثابت و پايدار است ، فقط كاربردهاي متفاوتي مي يابد و سيستم هاي پيشرفته جايگزين سيستم هاي قبلي شده و از هدر رفتن آن جلوگيري مي كند و ممكن است چند سال بعد سيستمي با بهره‌وري بهتر بوجود آيد.

روند طراحي و پيدايش فرم:
مرحله اول كه مربوط به دوران اوليه حيات بشر است و نمودهاي آن در زندگي قبايل بدوي مشاهده شده است. فضاي مصنوع تحت تاثير عوامل ارگانيك و كاملاً مشخص محلي و اقليمي شكل مي پذيرد. مرحله دوم، طبق قواعد معين و از پيش تعيين شده فرم به وجود مي‌آيد. قالب‌ها و الگوهاي فضايي صوري و رسمي حاكم‌اند. مرحله سوم كه از دوران مدرن به بعد به آن وارد شده‌ايم ، اكثر مرزها و قالبها از ميان رفته‌اند و انديشه آزاد در طراحي جايگزين آن شده است.
در دوران قبل از مدرن به دليل اينكه سبك ها داراي روند تدريجي در تغييرات بوده و الگو داشتند به ندرت سبكهاي متفاوتي در يك زمان پديد آمد، اما در دوران بعد از مدرن كه وارد انديشه آزاد طراحي شديم سبكهاي متفاوتي در هنر و معماري بوجودآمد كه خود باعث پيدايش اشكال متفاوت شد و همچنين عملكرد و نوع بنا هم تاثير غير قابل انكاري در روند طراحي و چگونگي پيدايش فرم ايجاد كرد.
پديده‌هاي معماري نه تنها در متن و زمينه‌هاي فرهنگي خودشان، بلكه به زمينه‌هاي تاريخي نيز تعميم پيدا مي‌كنند، بر اين اساس اشكال معماري در هر دوره سبك مربوط به آن زمان را به وجود مي‌آورند و فرمها برخاسته از مفاهيم محتوايي آن دوره مي باشند. به بيان ديگر سبك فرم، شيوه تعامل بين مباني نظري و محتوايي طرح وفضاي معماري مي‌باشد.
فرم معماري به عنوان بستري براي انتقال پيامهاي فرهنگي مطرح است، در گذشته وقتي معماري‌اي ساخته مي‌شد، فرهنگ خود را به همراه مي آورد، بنابراين بخشي از فرهنگ در معماري گذشته نهفته است. امروزه هم نمي توان فرهنگ و معماري را از هم جدا كرد زيرا پيام معماري توسط ناظر يا بيننده اثر شكل مي گيرد.
معماري يك هنرناب است و هنرهاي انتزاعي به بيان خود مي پردازند. به عنوان مثال يك اثر معماري پس از زاده شدن به يك شيء معمارانه تبديل مي‌شود كه طراح آن از صحنه خارج شده است و ناظر اثر با مفاهيم ذهني و ديدگاه خود به آن اثر مي‌نگرد و پيام مورد نظر خود را از آن دريافت مي‌كند و شايد اين پيام همان پيامي نباشد كه هنگام زاده شدن اثر با آن همراه بوده است. تلقي معمار از رابطه متقابل انسان و جهان منوط به تعريف او از نقطه اتصال توده و فضاست كه فرم معماري از پيوند اين دو عامل بوجود مي‌آيد. تا رابطه فلسفي اين دو با هم روشن نشود فرم معماري مبهم خواهد ماند. به طور مثال هرم مصري بيان كاملي از فرمي است كه از زمين سر بر مي آورد و تجسم مطلقهاي ازلي و ابدي است. در معماري چيني، نوع هماهنگي با طبيعت ديده مي شود نه سلطه بر آن. تعقر بامها بيان فروتني انسان و سازه‌هاي اوست كه به سوي فضاي كيهاني آغوش گشوده است. در معماري اسلامي با كاربرد متفاوت ديگري از فرم و فضا مواجه مي شويم. گنبدهاي با شكوه گويي فضاي داخلي را باز مي تاباند كه براي بيان خود تا حد امكان پوسته را به بيرون مي‌راند تا فرم را ايجاد كند، اين ويژگي با گنبد كليساهاي مسيحي در اروپاي غربي كه سازه و توده تلقي مي‌شود در تضاد است. بنابراين در تمام فرهنگهاي جهان فرم معماري بيان فلسفي نيروهاي توده و فضا در يكديگر است كه به نوبه خود بازتاب رابطه انسان با طبيعت و رابطه‌ او با جهان است. جانداري و وضوح در تحقق توده و فضا تعيين كننده ميزان تعالي اثر معماري در هر دوره از تكامل فرهنگي است.

ب: عوامل فرهنگي موثر در شكل گيري فضاي معماري :
انسان در آفرينش هر فضاي زيستي وحتي ابزارآلات سعي دارد درمرحله نخست به سودمندي‌هاي مادي، ملموس و كاركردي آن بپردازد. اما در صورت امكان به جنبه‌هاي هنري و فرهنگي فضا يا پديده‌اي كه خلق مي‌كند توجه دارد و سعي مي كند كه اثر يا فضا زيبا باشد. خواسته و معيارهاي زيبايي شناختي انسان ثابت نيست و به همين علت آفرينش آثار و صورتهاي بديع نيز در همه هنرها همواره ادامه خواهد يافت و در اين ميان برخي الگوها پايدارتر از سايرين است. سطوح و لايه‌‌هاي گوناگون ارزشهاي زيبايي شناختي را مي توان به سه گروه طبقه بندي كرد :
1) صورتها و ارزشهاي پايدار و كهن
2) ارزشها و صورتهاي نيمه پايدار و سبك
3) ارزشها و صورتهاي زودگذر يا مد
در معماري مانند ساير هنرها مي‌توان تاثير برخي از پديده ها و جلوه‌هاي عميق فرهنگ ملي و ديني را به شكل الگو و صورتهايي پايدار مشاهده كرد. برخي از اين طرحها و الگوها در معماري ايراني مثل چهارصفه و چهارباغ كه از عوامل و پديده‌هاي اصلي فرهنگ و تمدن يك قوم يا ملت هستند بسيار طولاني و پايدار هستند. البته پايداري آنها به معناي فقدان پويايي آنها نيست.
در تاريخ هنر يك ملت ممكن است سبكهاي متعددي در هر يك از هنرها پديد آيد يا حتي گاهي چند سبك در چند حوزه جغرافيايي در يك دوره شكل مي گيرد برخي ارزشها و صورت‌ها در همه هنرها و برخي صنايع در گستره زماني كوتاهي مورد توجه هستند. اينگونه ارزشها تاثير اساسي و ساختاري ندارند و در پي انواع دگرگونيها و تبادلات فرهنگي و هنري بين گروهها، قومها و ملتهاي گوناگون پديد مي آيند و در مدتي كوتاه مورد توجه هستند . مد كه بيشتر در پي تاثير دگرگونيها و تبادلات فرهنگي واجتماعي حاصل مي‌شود و در دوره معاصر به شكل گسترده شاهد آن هستيم، از صورتهاي ناپايدار و زودگذر به شمار مي‌آيد.
در كنار عوامل ذكر شده در بالا نمي‌توان نقش ابداع و خلاقيت هنرمند را در شكل دادن به هر گونه اثر هنري و از جمله آثار معماري ناديده گرفت. ابداع و خلاقيت هنرمند از يك سو به تاريخ و فرهنگ طراحي در يك جامعه و از سوي ديگر به توانايي هاي فردي و ابداع مشخص هنرمند بستگي دارد. اين عامل به نحوي به آگاهي‌هاي هنري و غناي فرهنگ طراحي و تبادلات فرهنگي و هنري يك جامعه با جامعه هاي ديگر ارتباط دارد. به عبارت ديگر ابداع و خلاقيت هنرمند در خلاء صورت نمي پذيرد، بلكه در بستري اجتماعي- تاريخي تحقق مي‌پذيرد كه بر محتوا و شكل اثر هنري تاثير مي گذارد. ج: بازتاب فرهنگ در صورت فضاي معماري:
عوامل متعددي بر آثار هنري و فضاهاي معماري تاثير مي گذارند كه زير مجموعه فرهنگ هستند. اين تاثير گاهي روشن و گاهي ظريف و غير آشكار است. مانند تاثير نقش صليب در طراحي كليساهاي تاريخي به صورت آشكار و سلسله مراتب بين انواع فضاها از جمله عناصر فضاي ورودي مسجد جامع ايراني و مفهوم و محتواي فرهنگي آن كه در مرحله نخست از ديد مشاهده كننده پنهان مي‌ماند.
برخي از خصيصه‌هاي فرهنگ در صورت فضاي معماري يكسان اثر نمي‌گذارند، برخي به سادگي و برخي به دشواري قابل شناسايي هستند. يكي از جلوه‌هاي فرهنگ در هنرها را مي‌توان به صورت اهميت يافتن برخي اعداد و اشكال دانست. يكي از علل توجه به اعداد مربوط به درك انسان از نظم جهان در گذشته بوده كه آنرا به ملموس ترين شكل يعني نظم عددي دريافت مي‌كرد. بسياري از اين شكل‌ها و اعداد در فعاليتها و مراسم آئيني ، هنرها، مكتب‌هاي فكري و غيره به صورت ويژه‌اي كاربرد يافتند. كاربرد هر عدد يا شكل در هر يك از انواع فعاليتها يا هنرها از يك سو با ويژگيهاي بصري و شمارشي آن فعاليت و از سوي ديگر با خصوصيات و مشخصه‌هاي آن شكل يا عدد بستگي داشته است. بنابراين شكلها و عددهائي در هنر معماري مورد توجه و استفاده قرار مي‌گرفت كه با ويژگيهاي رياضي، هندسي، كمي و ملموس اين هنر و همچنين با فرهنگ عمومي اين سرزمين سازگار باشد. مانند عدد چهار ، خصوصيات مربع و دايره ، ويژگيهاي مشترك دايره ومربع ، مكعب، حجم‌هاي كروي شكل و چهار طاق و ...

مباني فرهنگ ايران و تاثير آن بر معماري:
فرهنگها مظاهر گوناگوني دارند. به رغم تفاوت‌هاي ظاهري، مظاهر هرفرهنگ داراي شباهتهايي انكارناپذيرند. به طور مثال شباهت ادبيات و معماري و طرز لباس پوشيدن و آداب و رسوم ژاپنيان قرن هفدهم آشكار است. اين شباهتها ناشي از ارتزاق هر يك از مظاهر فرهنگي از اصول و مباني مشترك در فرهنگ است . در فرهنگ ايران در ادبيات فارسي كلمات گنجايش معاني بلند و عميق را ندارد و به همين منظور شعرا و نويسندگان از استعاره، ايهام، كنايه و ساير صنايع ادبي براي رساندن مفهوم كلام و مقصود خود استفاده مي‌كردند. پس الفاظ يك شعر داراي ماهيتي مادي هستند كه براي بيان مفاهيم غير مادي وضع شده‌اند.
پس در ساير مظاهر اين فرهنگ نيز معاني عميقي نهفته است و معماري در اين فرهنگ حاوي معاني باطني است. به خصوص اينكه در ايران خرده فرهنگهاي بسياري وجود دارد و مردم از مواريث تاريخي متكثر و متنوعي برخوردارند. اما اين تنوع و تفاوتهاي آن داراي محتواي دروني مشتركي است كه همه آنها را تحت يك مجموعه كلي ساماندهي مي‌كند.
در پشت هر فرم يك مفهوم و محتواي دروني نهفته است. از اين ديدگاه انسان به مثابه ذي حياتي ديده مي‌شود كه براي بيان محتواهاي دروني خويش به اشكال و كالبدهايي بيروني روي مي آورد و از آنها براي به تصوير كشيدن آنچه كه در باطن دارد، مدد مي جويد. اين مفاهيم دچار تحول‌هاي زودگذر نمي‌گردند اما هر تمدن انساني در هر زمان و مكان جهت اصلاح و تكامل ديدگاهايش، خط مشي تازه‌اي همسو با اهداف و چشم اندازهاي بنيادين جامعه از خويش ارائه مي‌دهد.
به طور مثال دكتر پيرنيا شيوه‌هاي معماري ايراني را به دو دوره قبل از اسلام و چهار دوره بعد از اسلام تقسيم مي‌كند و عليرغم تفاوتهايي كه در فرم و محتواي هر يك از شيوه‌ها با ديگري مشاهده مي‌شود، همگي آنها را تحت پنج عامل مشترك (خودبسندگي، مردم داري، پرهيز از بيهودگي، درونگرايي و نيارش) قلمداد مي‌كند. به عنوان مثال اگر بناها و فرمهاي عظيم الجثه معماري پارگي را با حجم‌هاي ساده معماري خراساني مقايسه كنيم شباهتي بين آنها ديده نمي‌شود، اما هر دو در پي بيان جايگاه برتر انسان بر زمين بوده‌اند. اما هر كدام روايت خاص خود را داشتند. هر دو در پي آن بودند كه بگويند انسان مقامي فراتر از موجودات و پديده‌هاي اطراف خويش دارد. در معماري پارتي اين تفكر باعظمت گرايي بيروني و در معماري خراساني با عظمت گرايي دروني بيان شده است. حجم هاي سنگين با تناسبات غول آسا نظير ايوان مدائن تبلور عيني و كالبدي از تسلط و سيطره انسان به اطرافش به شمار مي‌آمده و همين ايده در قرون اوليه اسلامي با كاستن از جرم و ماده و افزودن به غنا و فضاي يك معماري بيان گرديده است. خلق فضاهاي سبك ، كم جرم، متنوع، غني و سرشار از جلوه‌هاي فضايي از ويژگيهاي بارز معماري دوران اسلامي ايران به شمار مي آيد.

مي‌توان از اين مطالب چنين نتيجه گرفت كه علاوه بر جلوه‌هاي خارجي، مفاهيم و مضاميني مستتر در پس اين كالبدها وجود دارد. اما دو عامل در انكار اين حقيقت آشكار موثر بوده است: نخست نهضت مدرنيسم كه اصولاً هر چيز فاقد فايده ظاهري براي شان مادي و دنيوي زندگي را زايد مي‌شمرد و به اصطلاح «تزئيني» آن را رد مي كرد، و كساني كه براي علمي جلوه دادن دين به تفسير متكلفانه متون ديني پرداختند و آنها را با يافته‌هاي علوم تجربي تفسير كردند و سعي كردند به همه عناصر، كاربردي مادي بدهند و آن را از شائبه تزئين دور كنند.
عامل دوم فقدان درك صحيح از نسبت و رابطه صورت و معنا يا ظاهر و باطن در معماري است. بسياري ظاهر و باطن را دو ساخت منفك انگاشته‌اند.
آنان كه معماري را برآوردنده احتياجات مادي بشر فرض مي‌كنند، معنا داشتن عناصر معماري را به منزله انكار فوايد مادي آن مي‌دانند و بالعكس. به طور مثال آنان كه مناره را براي راه حل سازه‌اي رانش طاق مي‌دانند، نماد معنوي بودن آن را انكار مي‌كنند. و به نظر آنان اين دو فرض جمع نشدني است كه يك مناره هم مقصود سازه‌اي را بر آورده سازد و هم متضمن معنا باشد . آيا فرهنگي كه اين معماري را پديد آورده نيز چنين رابطه اي را ميان ظاهر وباطن معماري قائل است؟ براي فهم اين مطلب به سراغ جهان شناسي اين فرهنگ از ديدگاه قرآن كريم مي‌رويم.
خداوند در آيه 82 از سوره يس مي‌فرمايد: «انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون» . (همانا امر او همين است كه چون چيزي را اراده كرد بدان مي‌گويد بشو، پس مي‌شود)، گفتن خداوند عين فعل و ايجاد است. پس حقيقت وجود اشياء منتسب به اين «امر » است كه به حق تعالي دارند . هر خلق در حقيقت امر الهي است. پس هر مخلوقي چيزي جز اين نيست كه از جوار مقدس الهي به مراتب پائين نزول مي‌كند، پس پائين ترين مرتبه آن مرتبه مادي است. در آيه 83 سوره يس مي فرمايد: «فسبحان الذي بيده ملكوت كلي شيء» (پس منزه است آنكه ملكوت همه چيز به دست اوست). و از مقايسه اين دو آيه بر مي‌ايد كه مراد از ملكوت هر چيز جنبه انتساب آن به خداوند است. و لذا در آيه 75 سوره انعام مي‌فرمايد: «ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نموديم»، منظور اين است كه چشم دل ابراهيم را به باطن حجابها را بر مي دارند و ديدگان تيز مي‌شود. (اين مراتب كه ذكر شد در وجود انسان هم هست) . هرانسان داراي سه مرحله است: اول بدن كه عالم طبع و ماده است و همه ما آنرا مي بينيم و حس مي‌كنيم، دوم قواي فكر و تخيل است كه از ان به عالم مثال و صورت تعبير مي شود. و اين عالم مجرد بوده وعالم ملكوت پائين انسان است . سوم روح و نفس است كه از آن به عالم نفس تعبير مي‌گردد، تجردش بيشتر است و عالم ملكوت بالاي انسان است. اين سه مرحله از يكديگر جدا نبوده، بلكه داخل يكديگرند. مانند يك دانه بادام كه جسم آن حكم بدن، روغن كه خارج از جسم نيست و در تمام اجزاي آن است حكم جان و عالم مثال و صورت انسان است و عصاره آن كه در تمام ذرات روغن منتشر است و حكم روح را دارد و عالم نفس. در مورد قرآن، در حديث نبوي آمده است كه ظاهر و باطني دارد و در روايت ديگر آمده كه هر بطن آن تا هفت (يا هفتاد) بطن دارد و چنان كه مي دانيم تفسير و تاويل قرآن كريم از نظر عموم مفسران به شرطي صحيح است كه با ظاهر قرآن و معناي ظاهري آن منافات نداشته باشد. بنابراين مفسران ابتدا به معني ظاهري آيات پرداخته و ترجمه مي‌كنند، سپس آن را تفسير كرده و در مرتبه‌اي ديگر آن را تاويل مي‌كنند. بدين ترتيب مي‌توان از ظاهر و باطن آيه معاني و تفاسيري بدست داد كه در عين اختلاف ، در آن واحد صحيح، بلكه مويد هم باشند.
پس از منظر اين فرهنگ هر چيز ظاهر و باطني دارد كه گرچه متفاوتند اما منفك نيستند. ظاهر بدون باطن وجود ندارد و باطن بدون ظاهر ، ظهور ندارد. در نتيجه هر باطن نسبت به مرتبه ما فوق خود ظاهر و نسبت به مرتبه مادون خود باطن است.
مومن وقتي به عالم مي نگرد پيوسته از ظاهر آن به باطن سير مي‌كند و اين سير عبادت است. و بالطبع چنين منشي در كار هنري او هم ديده مي‌شود. اين سير از ظاهر به باطن هم در عمل و هم در اثر هنري او متجلي مي‌شود. هنرمند در حين كار با ماده و تغيير شكل مادي آن سعي مي‌كند، آن را به صورت باطني اش نزديك كند. به همين علت اين كيفيت در مخاطب او هم اثر مي گذارد. چنين سيري در معماري به علت اينكه وجود مادي منحصر به ماده‌اي كه اثر هنري با آن پديد مي آيد نيست دشوارتر است. از بنا انتظار مي‌رود در درجه اول عملكرد مناسبي داشته باشد. اين كاركردد با مواد و مصالح محدوده و معيني با توجه به محدوديتهاي فني و اقتضائات محيطي برآورده مي‌شود. پس اين سير با تعدد قيود مادي مشكل تر مي شود. ولي نتيجه آن رضايت بخش و شيرين تر از ساير هنرهاست.

مفهوم سير از ظاهر به باطن در معماري اسلامي ايران:
سير از ظاهر به باطن در معماري به اين معناست كه بنا بايد علاوه بر نيازهايي كه از شان جسماني و دنيوي انسان بر مي‌آورد، نيازهاي شان اخروي و روحاني او را نيز برآورده سازد. به طور مثال اگر جسم به غذا محتاج است، روح هم غذاي مناسب خود (علم و حكمت) را مي‌خواهد . معمار اين سير را ظاهر به باطن را در معماري خود تسري مي‌داد، حمامي كه مي‌ساخت هم حمام جسم بود و هم حمام روح. ماده را چنان مي ساخت كه از صورت مادي خود و لوازم و صفات آن فاصله بگيرد و به صورت باطني و مثالي خود نزديك گردد. به طور مثال اگر جسم به غذا محتاج است، روح هم غذاي مناسب خود (علم و حكمت) را مي خواهد. معماري اين سير از ظاهر به باطن را در معماري خود تسري مي داد، حمامي كه مي ساخت هم حمام جسم بود و هم حمام روح. ماده را چنان مي ساخت كه از صورت مادي خود و لوازم و صفات آن فاصله بگيرد و به صورت باطني و مثالي خود نزديك گردد. به طور مثال سنگ را كه داراي كدورت و خشونت است، چنان شفاف و لطيف جلوه مي داد كه كدورت ماديت آن فراموش شود و گاهي اين صيقلي شدن باعث مي‌شد تا نور را از خود عبور دهد، (مانند سنگ مرمر)، در فلزات از طلا استفاده مي كرد تا با صيقل پذيري، شكل پذيري، فساد ناپذيري، درخشندگي و رنگ آفتابيش به اشرف موادتبديل شود. آينه و شيشه هم به علت شفافيت ذاتي خود جسم بنا را سبك و لطيف و شفاف جلوه مي‌دهند. طاق‌ها علاوه بر آنكه نقش پوشش را داشتند ، به مرتبه بالاتر هستي خود، يعني طاق عالم يا سماوات و گنبد فلك تقرب مي‌جستند. به اين منظور با آجر، كاشي و گچ، رسمي و يزدي بندي و مقرنس ايجاد مي‌كردند و آنها را پرچين و شكنج و پرستاره مي كردند . نور را با روزنه هايي كه به ظرافت تعبير كرده بودند به درون بنا مي پاشيدند و به فضا صورتي اثيري مي بخشيدند. حتي گاهي آن را از صافي شيشه‌هاي الوان و منقوش كه يادآور صور خيالي و مثالي است، عبور مي دادند. آب علاوه بر برطرف كردن نياز شستشو ، روح را نيز مطهر مي‌كند چه با تصويري كه از اجسام و انعكاس آنها و آسمان در آن پديد مي آمد و چه با صداي گوشنوازش.
نيل به چنين كار‌ آزمودگي و مهارتي نيازمند تجربه در مدتي بس مديد بود كه در محدوده عمر يك معمار نمي گنجيد، لذا از تجربه گذشتگاني كه در همين مسير گام زده بودند استفاده مي‌كرد. كار معمار ساختن مكاني براي زيستن انسان است و به تناسب تعريفي كه اين فرهنگ از انسان دارد، او را منحصر به ظاهر نمي‌داند و برايش مراتب مختلف تودرتوئي قائل است، مكان زيستن او نيز واجد مراتب متعددي مي شود كه هر مرتبه از نيازها ، يكي از مراتب وجودي انسان را برآورده مي سازد، كه اين مراتب در انسان در طول هم هستند، در بنا هم در طول يكديگر قرار مي‌گيرند و هر مرتبه ، ظاهر رتبه قبل از خود و قائم به آن مي گردد. بنابراين كشف قواعد سازه‌اي و اقليمي و كاركردي بنا به معناي نفي فوايد باطني و معناي نهفته براي مراتب عاليتر نيست و نه اثبات معنا به منزله از اعتبار انداختن فوايد ظاهري. بنابراين اختلاف ظاهر و باطن از بين رفته و اين دو مويد يكديگر مي‌شوند.

- بهشتي- سيدمحمد، مقاله نسبت ظاهر و باطن در معماري ايران- مجموعه مقالات معماري و شهرسازي ارگ بم- سازمان ميراث فرهنگي- 1378- دوره دوم- جلد دوم- صص 357 تا

عوامل بنيادي معماري در ايران:
با توجه به مطالبي كه در اثبات سير از ظاهر به باطن در معماري ايران ارائه شد به پاره‌اي از عوامل بنيادي معماري ايران در گذشته پرداخته مي شود:
1- درونگرايي: خصوصيات درونگرايانه ريشه اي عميق در مباني و اصول اجتماعي- فلسفي اين سرزمين دارد زيرا همان طور كه ذكر شد در فرهنگ معماري ما ارزش واقعي به جوهر و هسته باطني آن داده مي شود. درونگرايي در جستجوي حفظ حريم محيطي است كه در آن شرايط كالبدي با پشتوانه تفكر، تعمق و عبادت به منظور رسيدن به اصل خويش و يافتن طمانينه خاطر و آرامش اصيل در درون، به نظمي موزون و متعالي رسيده است، توجه به مسائل دروني بر اساس فرهنگ، نوع زندگي، آداب و رسوم و جهان بيني‌اي شكل گرفته است كه همراه با ساير عوامل محيطي و جغرافيايي خود آن بدست آورده است.
2- مركزيت: ويژگي موازي با درونگرايي است. سير تحول عناصر پراكنده (كثرتها) به وحدت مركزي در اغلب فضاهاي معماري دنياي اسلام به چشم مي خورد. فضاي مركزي تنظيم كننده تمام فعاليتها بوده و اصل و مركز فضا را در قسمتي قائل است كه نقطه عطف و عروجي استثنايي در آن رخ مي‌دهد.


- انعكاس: در اغلب فضاهاي معماري ايران منظره كلي حاصل از شكل گيري عناصر كالبدي، بوجود آورنده كليتي بصري است كه اجزاي آن در قالب محوربندهاي حساب شده و منظم، چهارچوبي را تشكيل مي‌دهند كه در آن موضوع شكل و تصوير به كمال مي‌رسد.

4- پيوند معماري با طبيعت: در معماري سنتي ايران همزيستي مسالمت آميزي ميان انسان، معماري و طبيعت وجود دارد. اشارات فراوان در قرآن درباره گياه، نور و اجزاء طبيعت و در نهايت تمثيل بهشتي آن موجب شده تا طبيعت در معماري ايران حضور همه جانبه‌اي داشته باشد و فضاها در كنار هم طي يك سلسله مراتب خاص قرار گيرند، گويي هميشه انگيزه احترام و حفظ نعمت‌هاي الهي را پاس مي دارند كه در قلب طبيعت و اجزاء عناصر آن تجلي كرده است. فعاليتهاي اجتماعي ، فرهنگ و احكام ديني همواره در آهنگي موزون با طبيعت حركت كرده‌اند و همجواري و همدلي انسان با طبيعت موجب شده كه عناصر طبيعت به گونه‌هاي مختلف در معماري هاي اصيل حضور داشته و انسان را از فوايد تصفيه كننده آن بهره مند گرداند .

5- هندسه: زبان بيان معماري‌هاي جهان بر هندسه استوار است و از طريق آن روابط مي‌توان كليت را آشكار كرد. در معماري و هنر اسلامي هندسه اهميت ويژه‌اي دارد و تجليگاه افكار الهي و عقلائي و ادراك جهان هستي است. در هندسه اين سرزمين بحث علم و ريشه رياضي اعداد و تركيبات پيچيده، همراه با حس شهودي بوده است و اين دو كه تكميل كننده آثار هنري محسوب مي‌شوند جدايي ناپذيري هنر (حس) و علم (عقل) را در تمدن‌هاي غني و در تمدن اسلامي نشان مي‌دهند.
هندسه‌اي كه بر پايه اين نگرش به وجود آمده است از پيچيدگي و تركيباتي بهره‌مند است كه بسياري از اشكال و اعداد مورداستفاده در آن هنرها و مكتب‌هاي فكري بيانگر مفهوم ويژه‌اي هستند. طراحي هندسي ايران فقط از عملكردهاي مادي و بوم شناختي تبعيت نمي‌كند و اشارات والاي ديگري نيز دارد كه براي رويت و دريافت اين مفاهيم بايد موقعيت ذهني و فرهنگي لازم براي درك آنها رافراهم كنيم.

6- شفافيت و تداوم: نقطه مقابل فضاي بسته و تمام شده تداوم و شفافيت قرار دارد، در چنين فضايي مسير حركت انسان و يا نگاه او در تداومي پيوسته صورت مي گيرد ، به طوريكه گشايش‌هاي فضائي در خطوط افقي و عمودي موجب شفافيت (transparncy) در لابه لاي ديوارها و ستونها مي‌گردد كه درونها و منظر نهايي در افقي لايتناهي، مجدداً جان و جلوه تازه‌اي به خود مي گيرد. مفهوم سلسله مراتب (hierarchy) ومفهوم تداوم (contiontiy) براي تشريع مفهوم اصل معماري ايران تلقي صحيحي محسوب مي‌شود. تداوم به بزرگي و كوچكي فضا ارتباطي ندارد. با استفاده از هندسه كثرت گرا كه همانند طبيعت از مجموعه‌اي سطوح و نقاط در هم كشيده تشكيل شده است، ادامه و تداوم فضايي، پيوند خود در ارتباط با مركز ثقل خود همچنان حفظ مي نمايد.

7- رازو ابهام : احساس عظمت معنوي در كمال سادگي وخلوص در تشكيل و تركيب ابنيه مد نظر قرار داشته و سادگي تركيبات اين هندسه پايه ولي غني موجب پيدايش ساختمانهايي شده است كه پيام آن با درك ويژه حسي قابل دريافت است و توام با كليتي است كه كمال خود را در منظر و تصويري كامل القاء مي نمايد.
8- تعادل موزون- توازن حساس: در معماري تعادلي موزون بين ساختمان و محيط طبيعي آشكار است . حس و دانش عميق به وجود آورندگان آثار معماري آن دوران موجب مي‌شد كه عناصر كالبدي در مكان و جاي خود حضور خويش را مشخص نمايند و كاربرد هر كدام پاسخي باشد به محيط.

9- چشم دل: براي درك مفاهيم معماري اين سرزمين بايد ديدگاه خاص فرهنگي‌اي را كه اين مفاهيم در درون آن بوجود آمده‌اند شناخت

نتيجه گيري :
1- فرهنگ حلقه واسط است بين هدف (كمال طلبي) و برنامه (هنر، علم، مذهب).
2- شكل معماري با تبعيت از ويژگيهاي محيطي و فلسفي بوجود مي آيد و عامل زمان به علت ماهيت دگرگوني سازي ساختار زندگي انسان به عنوان ركن اصلي، فضاهاي جديد را شكل مي‌بخشد. فرم معماري بارزترين شاخصه تاثيرپذيري معماري از فرهنگ است.
3- باتوجه به اصل پايداري مفاهيم جوهري مستقيم در هر پديده، مي توان اصول انساني مذكور را در سير زمان حفظ نموده و از آنها به عنوان مفاهيم بنيادي اساسي استفاده كرد.
4- در وفاداري به فرهنگ و هنر يك سرزمين حفظ و تكرار اشكال گذشته مورد نظر نبوده و در طراحي و هنر، نگاه پويا و خلاق از ضرورتهاي اوليه متقدم به شمار مي‌ايد.
5- معماري انتقال دهنده معني است نه شكل
6- معماري داراي دو ركن اصلي فرهنگي و علمي است و هر گاه در مسير زمان يكي از اركان سست و ضعيف گردد، نتيجه حاصله ناكافي و نا تمام رشد مي نمايد.
7- محلوظ داشتن عوامل بنيادي، فرهنگي و هنري در بنا، يك اثر ساختماني معمولي و بي روح را به سوي يك معماري كامل و شاخص سوق مي‌دهد. اثري كه آرمانها، تاريخ و فرهنگ، ذوق و انديشه و هنر يك جامعه در آن نهفته است به موازات اين بينش توجه به واقعيتها و ضرورتهاي ساختمان و عملكرد نيز موجب نوعي تعالي در بيان معمار گرديده و پيام معماري در اين مرحله آشكار خواهد شد.

- ديبا- داراب- مقاله الهام و برداشت از مفاهيم بنيادي معماري ايران- مجله فرهنگ و معماري- تهران سال اول- شماره اول – تابستان 1378- صص 97 تا 106


منبع: کافه دیزاین

نوشته شده توسط محمدرضا مکملی در ساعت 10:23 | لینک  |